امير علي، ستاره زندگي من




Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

امير علي تمام هستي مامان و بابا در تاريخ 26/5/85 دنيا رو برامون از عطر وجود خودش لبريز کرد
اين وروجک بعد از 5 سال که از زندگي مشترک ما گذشته بود
مهمون کلبه کوچولومون شد و ما رو با مفهوم ديگه اي از زندگي آشنا کرد


Image Hosting by PictureTrail.com

امیرعلی و عشق بی پایانش به زرو


Image Hosting by PictureTrail.com

سلام دوستای عزیز،

حکایت عشق امیرعلی به زرو به زمانهای خیلی دور بر نمی گرده تقریبا از 5 یا 6 ماه پیش امیرعلی با دیدن اولین کارتون زرو عاشق این شخصیت شنل پوش شد هرچی من از این بدم می آد امیرعلی کشته مردشه ، این بچه هلاکه واسه سی دی زورو. پیش می آد که این سی دی رو بارها و بارها تماشا می کنه دیگه همه دیالوگاشو حفظه. البته کار به اینجا ختم نشد بعد از چند وقت که از آشنایی با این شخصیت گذشت امیرعلی پیله کرد که من الا و بلا (درست نوشتم یا نه؟) لباس زرو می خوام و گوششم به هیچ  حرفی بدهکار نبود، اشکاش گوله گوله سرازیر که من همین الان باید لباس زرو بپوشم خلاصه بچم بدطور دچار غم واندوه شده بود، من هم که مامان ایشون باشم از آنجا که هیچ سر رشته ای از خیاطی و و سایر علوم و هنر مربوط به آن ندارم تو خونم حتی یه تیکه پارچه اضافه پیدا نمی شه مونده بودم چکار کنم که یاد یکی از مقنعه های کهنم افتاد و با قیچی افتادم به جونش و در نهایت این امیر علی بود که صاحب یک دست لباس زرو شد.

 اما قصه بدینجا ختم نشد همذات پنداری امیرعلی با زوروی محترم به حد اعلای خودش رسیده بود بعد از اینکه براش کلاه و شمشیر هم جور کردیم اومده می گه مامان پس اسبم کو من که ترنادو ندارم. بالاخره بعد از کلی رایزنی نظر موافق بابا رو برای ترنادو شدن جلب کردیم و الحق فهمیدیم که ایشون چه ترنادوی قابلی بوده و ما نمی دونستیم. حالا این دفعه بهانه دیگه داشتن ایشون اونم اینکه حالا من کیو باید نجات بدم ، زرو  همیشه یکی رو نجات می ده این نقش دیگه به من افتاد باید نقش یک زندانی در بند رو بازی می کردم که زرو با اسب و شمشیر و نقاب و شنل مخصوصش بیاد و نجاتش بده. تازه اینجاش خیلی جالبه با لباس زرو رفته مغازه با باباش برا خرید بعد می گه به کسی نگید من امیرعلیم که همه فکر کنن من زروم. تازه هر جا حرف Z رو می بینه از حال میره از عشق زورو.

عجب دل حجسته ای داری تو پسر. خدایا این شادیها و دلخوشکنک ها رو از این بچه ها نگیر.

پيام هاي ديگران ()        link
       ۱۳۸٩/٩/۱۳ - مامان امیرعلی

Image Hosting by PictureTrail.com

امیر علی و پسر خاله گوگولیش


Image Hosting by PictureTrail.com

سلام دوستان عزیزم

من برگشتم بعد از بیش از یک سال، زنده ام ها باور کنید.

امیر علی من واسه خودش مردی شده سه ماه پیش هم پسر خاله دار شد منم برا اولین بار خاله شدم و بشدت از این بابت حجسته دل تشریف درام، از این به بعد سریعتر میام آپ کنم تو پست بعدی حتما عکسای تاج سرمو میارم فداش بشم بزرگ شده حسابی، علی  الحساب عکسای این دوردونه خاله رو داشته باشید تا بعد.

 

پيام هاي ديگران ()        link
       ۱۳۸٩/٧/۱٩ - مامان امیرعلی

Image Hosting by PictureTrail.com

امیرعلی و آرایشگاه


Image Hosting by PictureTrail.com

ترس از سلمانی و اصلاح کردن از همان ابتدای تولد همراه و یار جداناشدنی امیر علی بوده است.
من و باباش از آنجا که خیلی خوش خیال تشریف داریم فکر کردیم چون گل پسر تاج سرمون دیگه به میمنت و مبارکی قدوم مبارکشان را به سومین سال عمر پربرکتش نهاده است پس احتمال دارد که این ترس نیز فروکش کرده باشد چند روز پیش بابایی با خودش بردش آرایشگاه البته بعد از کلی  آماده سازی روحی روانی، اول موهای خودشو اصلاح می کنه و در این اثنا کلی متدها وشیوهای نوین روانشناسی رو روی دلبندمون پیاده می کنه که ترسش بریزه، باباهه هم میبینه خوب این پسر که خلیی شادو شنگوله پس حتما ترسش دیگه از سلمونی ریخته اما همین که نوبت امیر علی می شه و آقای آرایشگر پیش بندو دور گردنش می بنده نعره امیر علی هم بلند می شه که "من نمی خوام موهامو کوتاه کنم "
القصه دست از پا درازتر برگشتن خونه بابا رو کارد میزدی خونش در نمی اومد آخه واقعاً امیر علی آبروشو برده بود وقتی از فسقلی  می پرسم "امیر علی از چی ترسیدی تو سلمونی ؟" می گه از "پیشبند سلمونی" فکرشو بکن از "پیشبند" نه از شونه و قیچی و چیزای دیگه از پیش بند. این ترسیدنهای امیر علی هم نوبر.
اینم عکسای دور قبل که موهاشو کوتاه کردیم با چه دردسری.

امیرعلی در حال اصلاح شدن

پيام هاي ديگران ()        link
       ۱۳۸۸/٦/٤ - مامان امیرعلی

Image Hosting by PictureTrail.com

امیرعلی و روزهای شیرین 4 سالگی


Image Hosting by PictureTrail.com

سلام دوستان گل، ما اومدیم فکر کنم یه 5 ،6 ماهی این دورو ورا پیدامون نشده بود .خوب علتهای مختلفی  داشت از قبیل وقت کم ، دل و دماغ کمتر و  انگیزه کمتر تر به هر حال حالا اومدیم سر و مر وگنده (اولین بار این کلمه رو تایپ می کنم نمی دونم درسته یا نه) اعلام وجود می نماییم .
مهمترین عامل ترغیب کننده من در نگاشتن این پست

                          "تولد امیر علی کوچولوی مامانی"

آره فکرشو بکن پسر ناز و خوشگل من 3 ساله شد به همین سادگی، به همین خوشمزگی پودر کیک  ... ا نه ببخشید اشتباه شد.
همین دیگه 3 سال گذشت دچار یه حالت پادوکس شدید شدم  شادی و دلتنگی با همدیگه هیچ وقت یادم نمی آد که از روز تولد و جشن تولد و کادوی تولد و سایر امورات و متعلقات تولد خوشم اومده باشه آخه دیگه پیر شدن و درب داغون شدن  جشن وشادی داره حالا درست این تولد امیر علی منه و حالا حالا ها با پیر شدن فاصله داره اما خوب یاد من می ندازه و به رخم می کشه که چقدر الکی  3 سال پیر تر شدم.
این روزا به امیرعلی که نگاه می کنم خدا رو از ته قلبم و با تمام وجودم شکر می کنم خیلی خالصانه ، این گل پسر من روز به روز نازترو شیرین زبون تر و دلبرتر می شه.
انقده حرفهای قلمبه سلمبه می زنه، یاد گرفته تمام توصیه ها و نصایحمونو به خودمون برگردونه اونم با چاشنی یه ژست خیرخواهانه. 
 روزی چندین و چند بار جمله معروفشو تکرار می کنه "مامان خیلی خیلی دوست دارم" یا اگه من بهش بگم دوست دارم اونم می گه " اشتتم (عاشقتم) "انقده با مزه این کلمه رو می گه که من از خوشی ضعف میکنم.

راستی یه چیز دیگه الان بیشتر از همیشه احساس می کنم که امیر علی نیاز به یه همبازی داره یه بچه همسن و سال خودش یا یه خورده بزرگتر کوچکتر ، چون واقعا من و باباش دیگه نمی تونیم و وقتشو نداریم که بخوایم پا به پاش بدوییم و سرگرمش کنیم  اگه کسی از دوستان این مشکلو داره بگه چه جوری حلش کرده و پیشنهاد برای سرگرم کردن بیش از پیش بچه چیه البته سرگرم کردن سازنده نه فقط کارتون گذاشتن و  فیلم و اینا.
تو این سه سال مثل تمام 3 سال تما م زندگی آدمها خوشی ها و ناخوشیها داشتیم اما خوبیش این بود که تلخترین ناخوشیها هم با یک لبخند دلنشین امیرعلی برایمان محو می شد.
واقعا دنیای بچه ها خیلی پاک و ساده است خیلی ، عاری از هر آلودگی و لکه ای واقعا دنیایشان غبطه خوردن دارد.
پسر نازنینم از خدای بزرگ می خوام که عمر باعزت و سربلندی و سلامتی  بهت بده و حس مفید بودن و سازنده بودن همیشه همراهت باشه .

دیشب یه جشن خیلی مختصر سه نفره گرفتیم یه کیک کوچولو با شمع سه سالگی، امیر علی عاشق فوت کردن شمع رو کیکیه. کادو شم موند برا بعد که وقت کنیم بریم خرید اگه بشه میخوایم یه ماشین شارژی براش بخریم رانندگی با این ماشینارو خیلی دوست داره پسرم ماشاالله دست فرمونش حرف نداره (چقدر تعریف کردم نه) خوب اگه کسی از دوستان مارک و برند خاصی از این ماشینا سراغ داره معرفی کنه لطفاً.


من و بابات عاشقتیم و همیشه دعاگوی تو.
خدایا خودت نگهدار همه کوچولوهای ما باش.

 

پيام هاي ديگران ()        link
       ۱۳۸۸/٥/٢٧ - مامان امیرعلی

Image Hosting by PictureTrail.com

سال نو مبارک و از این حرفا دیگه ...


Image Hosting by PictureTrail.com

سلام به همه

نوروزتون مبارک انشاء الله سال جدید برای همه پرخیروبرکت باشه و برای همه دل خوش و تن سالم به ارمغان بیاره. خدا کنه بتونیم تو این سال جدید چیزهای نو یاد بگیریم به حقوق همدیگه بیشتر احترام بذاریم به شخصیت و احساسات اطرافیانمون اهمیت بدیم و از همه مهمتر برای بچه هامون پدرو مادرهای خوبی باشیم.

پيام هاي ديگران ()        link
       ۱۳۸۸/۱/۱۱ - مامان امیرعلی

Image Hosting by PictureTrail.com

امیرعلی و حوله جدیدش


Image Hosting by PictureTrail.com

سلام

بالاخره امیرعلی خوشکل مامان مشکل حمام ترسیش حل شد بعد از کلی ترفند و نقشه و تحمل مصائب و مرارتهای شدید موفق شدیم ایشون رو با حموم آشتی بدیم.

اینم عکسای بعد از حمومش البته با حوله جدیدش.

پيام هاي ديگران ()        link
       ۱۳۸٧/۱٢/۱٩ - مامان امیرعلی

Image Hosting by PictureTrail.com

امیرعلی در نقش "حسنی"


Image Hosting by PictureTrail.com

سلام

بله بالاخره ما هم اومدیم هنوز زنده ایم رسیدنمونم به خیر و خوشی، عرض کنم که یه 2 ماهیه امیرعلی جگر مامان مبتلا به  "حمام ترسی" شدید شده، در توصیف این بیماری بگم که خیلی وخیمه از علائمش هم اینه که بچه به شدت از حموم و متعلقاتش و حتی آب بازی گریزونه و در موارد حادتر حتی از شنیدن اسم حمام دچار وحشت می شه . تو خونه ما یک قانون مطلق وجود داره "حموم کردن امیرعلی وظیفه بابای امیرعلیه و لاغیر" سر همین قانون  من هیچ تجربه ای تو حموم بردن ایشون ندارم و تو این زمینه یه هوا ناشیم. یه بار بابایی تصمیم گرفت که موهای افشون و پریشون امیرعلی رو تو حموم کوتاه کنه  که البته این عملیات ناموفقیت آمیزناک بود و در آخر به عصبانیت شدید بابایی و چشمان گریون امیرعلی و سر نصفه کوتاه شدش انجامید قیافه امیرعلی افتضاح شده بود یه طرف کله اش موهاش کوتاه بود طرف دیگه بلند  اگه اشتباه نکنم این "حمام ترسی" بعد از اون جریان دامن امیرعلی رو گرفت تا قبل اون امیرعلی عشق حموم بود یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید این بچه روزش شب نمی شد اگه حموم و آب تنی نمی کرد عاشق استخرشو بازی با  آب بود اصلاً می مرد برا ترانه "شالاپ شولوپ آب تنی" ولی از اون قضیه به بعد ورق برگشت  یه بار هم که تو اثنای عمل پای بابایی بود و بابا نمی تونست اونو حموم ببره من برای اولین بار اونو حموم بردم و قانون رو زیر پا گذاشتم که چشمتون روز بد نبینه یک نعرهایی می کشید این بچه از ته دل.  چند وقت پیشم دیدیم خیلی گذشته و این بچه دیگه حسابی چرک و کثیف شده انقده باهاش حرف زدم براش قصه "حسنی نگو بلا بگو" رو خوندم براش از مضرات کثیفی و مزایای تمیزی داد سخن دادم که راضی شد حموم کنه خودش هم ایمان اورد که "باید تمیز بشم که همه دوسم داشته باشند اگه کثیف باشم هیچکی منو دوست نداره"  (همش همین جمله ها رو می گفت) اما همین که پامونو می ذاشتیم تو حموم دوباره همون بساط بود. روز جمعه ای تصمیم گرفتم هر طور شده راضیش کنم به حموم کردن از صبح تا شب براش حرف زدم قصه گفتم حکایتها نقل کردم شعرها سرودم تا مگر رضایت بده باز همون آش و همون کاسه باور کنید انقدر وراجی کردم که دیگه دل درد گرفتم از شدت حرف زدن.

بالاخره به این نتیجه رسیدیم که با این سخنرانی ها ره به جایی نمی بریم وروجک شبا قول میداد که "من فردا میرم حموم باید برم حموم که تمیز بشم که میکروبا برن گم شن" دوباره روز که میشد نمی اومد می گفت "من خوابم می آد" یا "من می خوام بازی کنم" خلاصه سر کار بودیم اساسی.

القصه ماجرا ادامه داشت تا اینکه سرانجام 2 شب پیش به پیشنهاد بابا حسین  تو یه تشت یه خورده آب ریختیم  گذاشتیم وسط هال  اولش همین که امیرعلی دید جیغ  کشید که " من نمی خوام آب بازی کنم" منم گفتم نه مامان اینو همین جوری گذاشتیم اینجا تو بهش دست نزن  بعد چند دقیقه دیدم رفت دستشو کرد تو آب انقده تشویقش کردم که نگو بعد بهش گفتم مامانی حالا پاتو بذار کم کم پاشم زد و در اورد بعد با التماس راضیش کردم تو آب سرپا بمونه jumping کنه و بعدش تو آب نشست وای خدای من این یه نقطه عطف تو زندگی من بود  داشتم از شادی بال در می اوردم انقدرذوق مرگ شده بودم  که نگو رفتم حلقه حباب سازشو اوردم که حباب درست کنیم بعد به بهونه درست کردن کف برا حباب تو آب تشت صابون بدن ریختیم تا لااقل یه خورده از چرکاش بره خودشم حسابی ذوق کرده بود مرتب این حرفایی  رو که این چند روزه بهش گفته بودم تکرار می کرد"آب ترس نداره، میکروبا گم بشید، از پیش من برید" بعد شروع کردن به کف مالی خودش خلاصه که به موفقیتهای بی بدیلی در این زمینه دست یافتیم امیدوارم دفعه بعد راضی بشه تشتشو تو حموم بذاریم که کمتر خونه زندگیمونو خیس کنه و خودشم سرما نخوره. البته نا گفته نمونه که موهاش و سرشو نتونستیم بشوریم اما. اگه در این زمینه تجربیاتی دارید ما رو بی نصیب نذارید.

اینم برا اینکه گزارشم مصور باشه:

پيام هاي ديگران ()        link
       ۱۳۸٧/۱۱/٧ - مامان امیرعلی

Image Hosting by PictureTrail.com

امیرعلی و غم فراق بابایی حسین


Image Hosting by PictureTrail.com

هفته گذشته بابایی امیر علی یه  چند روزی به خاطر عمل پاش  بستری شد تو بیمارستان سه شنبه شب بابا می خواست بره بیمارستان برا  بستری شدن  که چهارشنبه صبح عمل کنه من و امیرعلی هم قرار بود خونه تشریف داشته باشیم و از مشایعت و همراهی با ایشون بپرهیزیم.(البته به اصرار خود بابا و گرنه ما تو وفا و صفا و غمخواری و سایر مفاهیم و مضامین تو این مایه ها اندشیم)
خلاصه موقع رفتن بابا یک فیلم هندی داشتیم که نگو امیر علی از یک ساعت قبل که می دید بابا داره وسایل جمع می کنه و آماده مشه خوشحال و سرخوش که ما داریم می ریم بیرون اما چون می دید من آماده نمی شم همش این جمله رو تکرار می کرد : "ما داریم میریم بیرون اما مامانی نمی آد"
القصه همین که فهمید خبری نیست وباید خونه بمونه چنان نعره هایی میزد و آه هایی می کشید و ناله هایی می کرد که نگو دل سنگو آب می کرد. بالاخره عمل  بابا هم ار صبح 4 شنبه کشید به شب ساعت 9 و 4 شنبه هم ما اصلا بابا رو ندیدیم شبم که ساعت 1.5 از اتاق عمل اومد بیرون.

 بالاخره من موفق شدم 5 شنبه صبح برم دیدنش کلی امیر علی رو امیدوار کردم که داریم می ریم دیدن بابا و سر راه گل گرفتیم و خلاصه در بخش که رسیدم گفتن بچه رو نباید ببری داخل،  حالا دیگه اینکه باز امیر علی چه فیلمی در اورد بماند.
بالاخره بابا جمعه مرخص شد و امیر علی همین که بابا رو عصا به دست دید متعجب و نگران فقط نگاه می کرد .
حالا از اون روز امیرعلی خیلی از زانو بند و بانداژ پای باباش بدش می یاد همش اصرار دادره اینارو باز کن بیا با من بازی کن هر آینه هم بیم آن میرود که روی پای بابا سقوط کنه بس که دور و برش می پلکه و انگار تموم دنیا خلاصه شده تو پای عمل شده بابا و شعاع 10 سانتی اون از اونجا جم نمی خوره و بچم اصرار داره که همون جا دوچرخه سواری کنه و غذا بخوره و کله معلق بزنه و آکروبات بازی کنه و برقصه و ...
از اونروز هم کار من در اومده صبح بردن امیرعلی وعصر  اوردنش و  دیگه همه خرید بیرون و کار خونه افتاده با خودم.
دعا کنید زود پای بابایی خوب شه ما برگردیم به حالت نرمالمون.
امیرعلی روزهای نبود بابا  واقعا غصه می خورد شدید.

راستی یادم رفت

                " عید همه مبارک تعطیلات خوش بگذره"


امیرعلی بعد از سرقت یه بسته پاستیل در حال استتار خودشه.

پيام هاي ديگران ()        link
       ۱۳۸٧/٩/٢٦ - مامان امیرعلی

Image Hosting by PictureTrail.com

امیر علی و اهمیت به نقش برنامه ریزی در زندگی و تو همین مایه ها دیگه


Image Hosting by PictureTrail.com

سلام

ما زنده ایم و سرحال به لطف خدای خوب و مهربون

این روزها خیلی کم وقت می کنم بیام سراغ وبلاگ امیرعلی، کوچولوی من خیلی ملوس و خوردنی شده انقده خوشگل حرف می زنه دوست دارم بخورمش، یه موقعهایی می افته رو دور پرحرفی وای یک سری و دلی از ما می بره که نگو.

مهمون بیاد خونمون که دیگه رسماً آبرو برامون نمی مونه بس که این بچه می پره رو سرو کول مهمونا و می خواد هر جور شده اونا رو با مشت ولگدهای خودش مستفیض کنه تازه موقع رفتنشونم برنامه گریه و زاری راه می اندازه که منم میخوام باهاشون برم هربار بساطی داریم باهاش دیدنی.

امیرعلی یه عادتی داره که همش به کیف پول من و باباش دست میزنه و محتویاتشون رو خالی می کنه این ور اونور چند شب پیش باباش ایده داد که یک کیف جدا برا خودش بهش بدیم توش یه خورده هم پول بذاریم که مثلاً این از الان سرش بیفته تو خرج! دورش بگردم الهی!

 خلاصه خیلی سریع من از میون خنزر پنزرام یه کیف خیلی خوشگل آبی ناز پیدا کردم دادم دستش باباشم زودی چند تا اسکناس 100 و 50 گذاشت تو کیفش و بعد براش شرح دادیم که این کیف پول توه وقتی رفتیم بیرون برو برا خودت خرید کن آقا این بچه چنان بالی در اورد هر کدوم سه متر،  پرید رفت شلوار و پیرهن و کفشاشو اورد که الا و للا ما باید همین الان بریم خرید هر چی هم براش توضیح می دادم که  مامانی، جگری صبر کن اصلاً، دریغ از یه ارزن ناقابل اهمیت، یه اپسیلون احترام به حرف بزرگتر القصه لباساشو پوشید و کیفم گذاشت تو جیب پشتی شلوارش و ده برو که رفتیم درم پشت سر خودش بست دیگه خلاصه داشت می رفت تو آسانسور که بره پایین که رسیدم بهش و گرفتمش خلاصه مارو مجبور کرد نصفه شبی ببریمش خرید اینم از تزای بابا حسین جون! حالا از اون شب به بعد این امیرعلی و کیفش شدن یه روح در دو بدن چنان عاشقانه این کیف پولو می خوادش که من حسودیم می شه.

امیر علی عزیز مامان  خیلی به برنامه ریزی در زندگی و عواقب خوش اون اعتقاد داره برا همین تو  زندگیش حسابی برنامه ریزیهای دقیق و اساسی داره و کار و شیطنت و تفریح و بازیش همه حساب شده است مثلا چند تا برنامه هایی رو که برای اوقات فراغتشون در نظر گرفتن به شرح ذیل است:

1-      تماشای سریال "حضرت یوسف"ه  این بشر عاشق این سریاله از اول تا آخرش می شینه به تماشا و پلک هم نمی زنه جالبه که خودشم در نقش یوزارسیف" می بینه.

2-      یکی دیگه از سرگرمیهاش که بشدت عاشقشه سی دیهای magic english ه جون می ده واسه تماشای اینا همشم خودشو تو نقش بمبی و سیمبا و ... میبینه

3-      بازی با خمیر بازیهاش البته با حضور فعال مامانی همین که خمیر بازیهارو می دم دستش اصرار که تو هم باید بشینی پیشم با هم بازی کنیم منم که بیکار سرشار از وقت آزاد برا خمیر بازی و سایر تفریحات مفرح تو این مایه ها

4-      نقاشی و طراحی  روی در و دیوار با هر  سبکی که خودش صلاح بدونه و روح هنرمندانش اقتضا کنه انتخاب ابزار مورد استفاده در اینجا با توجه به سبک آزاده و می تونه شامل مداد شمعی، مداد رنگی، ماپیک،  خودکار باشه البته پاره ای اوقات مبل ها، ملافه ها، رو بالشها، و رو تختی ها هم در نقش تابلوهای ایشان ظاهر می شود. و نقش اصلی خودشون یادشون میره و گرنه بچه بیچاره که گناهی نداره طفلک.

5-      پرت و پلا نمودن وسایل و اسباب بازیها و حتی لباسهایش به اقصی نقاط منزل.

6-      کوباندن سه چرخه اش به در و دیوار و کف منزل و در آوردن جیغ و داد همسایه ها.

7-      تناول پاستیل و اسمارتیس و انواع هله هوله های بی فایده دیگه.

8-      نوشیدن می می (شیر) به مقدار خیلی زیاد (امیرعلی از ایام خردیش بسیار به شیر و ماست علاقه داره و خیلی شدید دوست داره بهش شیر بدیم حالا من شنیدم این شیرای پاستوریزه چون مواد نگه دارنده داره مضره می خواستم بدونم کسی در این مورد اطلاعات دقیق تری داره ممنون می شم بهم بگید.)

 مادرای گل عزیر اگه کتاب قصه و شعرو .. که خوب و آموزنده باشه برا بچه های این سن سراغ دارید بهمون معرفی کنید البته بجز شیمو می می نی و حسنی و مملی.  یه چیزی می خوام تو مایه های همون شیمو و می می نی چون واقعاً امیرعلی عاشقشونه ولی خوب دیگه خیلی تکراری شدن کلی هم براش کتابهای دیگه خریدم که حیف کاغذی که حرمشون شده هیچ معنی و مفهومی ندارند تازه بعضیاشون تو 2 تا صفحه کتابشون کلی هم غلط املایی دارند لطفاً اگه کتاب یا اسباب بازی خوب که بدرد این سن بخوره 2-2.5 سال سراغ دارید معرفی کنید

از همه دوستایی هم که به فکرمون بودن و احوال گرفتن ممنونم انشا الله خدا سایه شما رو بالا سر کوچولوهاتون نگه داره.

 

 امیرعلی و محمدامین

امیرعلی با کیف پولش

خبر خبر : مورد دیگری از کاربرد دم کنی کشف شد.

امیر علی: من خوشم نمی اد سد دی ها رو این مدلی گذاشتین حالا خودم به سبک خودم اینا رو مرتب می کنم.

پيام هاي ديگران ()        link
       ۱۳۸٧/٩/۱٠ - مامان امیرعلی

Image Hosting by PictureTrail.com

امیر و تایم کار مامانی


Image Hosting by PictureTrail.com

سلام

عید همگی مبارک.  نماز روزه ها قبول.

امروز اولین روز بعد از حدود 4 ماهه که تا ساعت 4 باید سر کار بمونم خیلی ناراحتم شدیداً دلتنگ امیرعلی هستم این سه روزه هم خونه نبودیم رفته بودیم خونه پدر بزرگ مادربزرگا  روز 5 شنبه هم جشن عقد داداشم بود خیلی کم امیرعلی رو دیدم همش پیش این و اون بود می بردنش بیرون باهاش بازی می کردند خیلی بهش خوش گذشت من هم که حسابی خسته و کوفته شدم امروز زنگ زدم باهاش حرف بزنم می گه: "سلام" تا گفتم سلام شناختم می گه : "مامانی چطویی؟" کلی خوشحال شد پسر گلم خدایا خودت صبرمو زیاد کن بتونم با این شرایط ادامه بدم خیلی سخته تحمل این همه دلتنگی.

پيام هاي ديگران ()        link
       ۱۳۸٧/٧/۱۳ - مامان امیرعلی

Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker


*
*
*
*
*
*
*