امیرعلی و قصه واکسیناسیون


سلام به همه دوستان
دیروز یکشنبه امیرعلی بردم واکسن های 18 ماهگیشو بزنیم اولش که خانم مسئول واکسیناسیون نبودش منم که مرخصی گرفته بودم به خاطر واکسناش و مراقبتهای بعد از اون .
با کلی دردسر و دعوا مرافعه  و وقت تلف کردن بالاخره تونستیم راضیشون کنیم که خانم ماما بهداشت واکسنای امیر علی رو بزنه واکسناش شامل قطره فلج اطفال
و ثلاث بود بعد از سنجش قد و وزن و دور سر نوبت به مرحله اصلی یعنی تزریق و خوراندن واکسن رسید قطره رو به زور منو باباش و خانم مسئول بهداشت ریختیم توحلقش یک داد و هواری راه انداخت.
بعدش منو باباش پای چپش محکم گرفتیم تا خانمه واکسنشو بزنه وای بمیرم برا پسرم کبود شد از شدت گریه به پهنای صورت اشک می ریخت و دل سنگ رو آب می کرد.
انقدر گریه کرد که توراه امودن به خونه رودستم خوابش برد تقریباً یکی دو ساعتی خوابید و من بعد از مدتهای مدیدی سکوت و آرامش و درخانه بودن را با هم تجربه کردم چقدر لذت بخش بود اما بعد از اون امیرعلی با  گریه شدید از خواب بیدار شد و بدنش می لرزید کلی بغلش کردم نوازشش کردم براش شعر خوندم اما بیفایده بود یه خورده بدنش هم گرم شده بود بهش قطره استامینفون دادم اونم با چه دردسری لامصب مثل زهرمار میمونه همش می گفت "درد ، درد" و به پاش اشاره می کرد خلاصه سرتونو درد نیارم تا عصر همین بساطو داشتیم همش گریه و زاری و تب .
عصری  یه خورده با باباش بردیم گردوندیمش تا سرش گرم شه یه خورده بهتر شد اما خیلی بی حال بود اصلا نمی تونست راه بره یا رو پاش سر پا بمونه خیلی نگران شدم آخه دفعه ای قبل که واکسن می زد اصلاً تب و بیحالی توکارش نبود خیلی راحت واکسن می زد و بعدش انگار نه انگار زنگ زدم به یه بیمارستان اطفال از اونا پرسیدم اونا هم گفتن طبیعیع اگه جای واکسن گرم نشده و سفت نیست اشکال نداره.
خلاصه گذشت تا شب شد که تازه باری اولین بار فهمیدم تب یعنی چه بچه عین کوره آتیش داغ داغ صورتش سرخ هذیون می گفت و گریه می کرد اصلا تمام بدنش درد داشت بدش میآمد که بهش دست بزنیم امیرعلی من که عاشق آب و آب تنیه حالا وقتی می خواستیم پاشویش کنیم و پاهاشو تو آب گذاشتیم جیغ می کشید
دیگه چی بگم که دقیقاً تا خو د صبح بیدار بودیم اما الحمدالله  بعد از پاشویه یه خورده داغیش کمتر شد و منم که مجبور بودم بیام سرکار بردیمش خونه عمش و من اومد
ساعت 11 زنگ زدم  شکر خدا حالش خیلی بهتره تبش خیلی کمتره سرحالتر هم هس خدا ازت ممنونم واقعاً چقدر سخت و طاقت فرساست که آدم ببینه بچش در حال درد کشیدنه و هیچ کاری ازش بر نیاد.
خدایا به همه کوچولوهامون صحت وسلامت عطا کن حالا امروز از صبح با خستگی و خواب آلودگی مفرط اومدم سر کار واقعاً دیگه دنیا داره محیط خیلی خسته کننده ای می شه
خدایا خودت تحملمونو زیاد کن.
راستس از مامان امیر مهدی هم که به وبلاگ امیرعلی سرزدن و نظر دادن تشکر می کنم دستت درت نکن تارا جون.

اینم چندتا عکس از امیرعلی خندون خودم که دیروز اصلاْ نخندید و منو دلتنگ خندهاش کرد.

Image Hosting by PictureTrail.com

 

Image Hosting by PictureTrail.com


Image Hosting by PictureTrail.com



Image Hosting by PictureTrail.com 

 

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
رایحه علوی

سلام انشالله خدا براتون نگهش داره بحق امیرالمومنین و امیدورام با وجود این گل پسر همیشه چراغ خونتون روشن باشه ... براش حتما اسفند دود کن مامانه گل امیر علی ... یاعلی [گل]

zaza

سلام [ماچ] امیدوارم همیشه پسر گلت سرحال وسلامت باشه و برات بخنده [چشمک] خیلی وبلاگ نازی داری خیلی خوشم اومد [بغل] بهم سر بزن خوشحال می شم[خجالت]