اميرعلي و نگار کوچول

امروز عصر اگه خدا بخواد من و اميرعلي داريم مي ريم خونه پدرومادرجون خيلي خوشحالم چون شديداً احساس خستگي مي کنم شايد بتونم يه دو سه روزي استراحت کنم
اميدوارم به اميرعلي منم خوش بگذره وقتي اونجا مي ريم حسابي بازار "دده" رفتن داغه و مهمترين چيزي که گل منو بصورت خيلي شديدي خوشحال مي کنه دايي محمد و موتورسيکلتشه.

 اميرعلي و دايي محمد حسابي کشته و مرده همديگن هيچي تو زندگي امير علي رو بيشتر از اين خوشحال نمي کنه که با داييش سوار موتور بشه و گشت بزنه يک حالي مي کنه انگار تمام دنيا مال اونه آي عزيز دلم چقدر دلم براش تنگ شده.

 امروز صبح که مي اودم کلي پشت سرم گريه کرد هر روزي که بيدار باشه که معمولاً همين جوريه و ما اين بساطو داريم بايد با هزار تا ترفند عمه اش مشغولش کنه تا من در برم ( امير علي هر روز از 7 صبح تا 3 بعد از ظهر يعني مدت زماني که من سر کارم پيش عمه اش مي مونه)حالا حالاها هم مونده تا ساعت 3 خوب ديگه اينم روزگار ما از خدا مي خوام همه ما عاقبت به خير بشيم.
ديشب با اينکه خيلي کار داشتم ولي چون آخرين شب تو دهه محرم بود که اهواز هستم اميرعلي رو برديم مراسم تعزيه، موضوع تعزيه قتل حضرت عباس بود خيلي غم انگيز بود هوا هم خيلي سرد بود يخ کرديم نگارکوچولو و مامانشم اومده بودن بچه ها کلي با هم بازي کردن و بهشون خوش گذشت دوتايشون تازه ياد گرفتن که سينه بزنن انقد بانمک سينه ميزنن با دو دست روي شکم  اينم عکساشون

اميرعلي ونگار وجعبه نوشابه

298592281.jpg

مراسم تعزيه

اميرعلي ونگار در گيت بوستان

/ 0 نظر / 13 بازدید