امیرعلی و عشق بی پایانش به زرو

سلام دوستای عزیز،

حکایت عشق امیرعلی به زرو به زمانهای خیلی دور بر نمی گرده تقریبا از 5 یا 6 ماه پیش امیرعلی با دیدن اولین کارتون زرو عاشق این شخصیت شنل پوش شد هرچی من از این بدم می آد امیرعلی کشته مردشه ، این بچه هلاکه واسه سی دی زورو. پیش می آد که این سی دی رو بارها و بارها تماشا می کنه دیگه همه دیالوگاشو حفظه. البته کار به اینجا ختم نشد بعد از چند وقت که از آشنایی با این شخصیت گذشت امیرعلی پیله کرد که من الا و بلا (درست نوشتم یا نه؟) لباس زرو می خوام و گوششم به هیچ حرفی بدهکار نبود، اشکاش گوله گوله سرازیر که من همین الان باید لباس زرو بپوشم خلاصه بچم بدطور دچار غم واندوه شده بود، من هم که مامان ایشون باشم از آنجا که هیچ سر رشته ای از خیاطی و و سایر علوم و هنر مربوط به آن ندارم تو خونم حتی یه تیکه پارچه اضافه پیدا نمی شه مونده بودم چکار کنم که یاد یکی از مقنعه های کهنم افتاد و با قیچی افتادم به جونش و در نهایت این امیر علی بود که صاحب یک دست لباس زرو شد.

 اما قصه بدینجا ختم نشد همذات پنداری امیرعلی با زوروی محترم به حد اعلای خودش رسیده بود بعد از اینکه براش کلاه و شمشیر هم جور کردیم اومده می گه مامان پس اسبم کو من که ترنادو ندارم. بالاخره بعد از کلی رایزنی نظر موافق بابا رو برای ترنادو شدن جلب کردیم و الحق فهمیدیم که ایشون چه ترنادوی قابلی بوده و ما نمی دونستیم. حالا این دفعه بهانه دیگه داشتن ایشون اونم اینکه حالا من کیو باید نجات بدم ، زرو  همیشه یکی رو نجات می ده این نقش دیگه به من افتاد باید نقش یک زندانی در بند رو بازی می کردم که زرو با اسب و شمشیر و نقاب و شنل مخصوصش بیاد و نجاتش بده. تازه اینجاش خیلی جالبه با لباس زرو رفته مغازه با باباش برا خرید بعد می گه به کسی نگید من امیرعلیم که همه فکر کنن من زروم. تازه هر جا حرف Z رو می بینه از حال میره از عشق زورو.

عجب دل حجسته ای داری تو پسر. خدایا این شادیها و دلخوشکنک ها رو از این بچه ها نگیر.

/ 0 نظر / 11 بازدید