امیرعلی در نقش "حسنی"

سلام

بله بالاخره ما هم اومدیم هنوز زنده ایم رسیدنمونم به خیر و خوشی، عرض کنم که یه 2 ماهیه امیرعلی جگر مامان مبتلا به  "حمام ترسی" شدید شده، در توصیف این بیماری بگم که خیلی وخیمه از علائمش هم اینه که بچه به شدت از حموم و متعلقاتش و حتی آب بازی گریزونه و در موارد حادتر حتی از شنیدن اسم حمام دچار وحشت می شه . تو خونه ما یک قانون مطلق وجود داره "حموم کردن امیرعلی وظیفه بابای امیرعلیه و لاغیر" سر همین قانون  من هیچ تجربه ای تو حموم بردن ایشون ندارم و تو این زمینه یه هوا ناشیم. یه بار بابایی تصمیم گرفت که موهای افشون و پریشون امیرعلی رو تو حموم کوتاه کنه  که البته این عملیات ناموفقیت آمیزناک بود و در آخر به عصبانیت شدید بابایی و چشمان گریون امیرعلی و سر نصفه کوتاه شدش انجامید قیافه امیرعلی افتضاح شده بود یه طرف کله اش موهاش کوتاه بود طرف دیگه بلند  اگه اشتباه نکنم این "حمام ترسی" بعد از اون جریان دامن امیرعلی رو گرفت تا قبل اون امیرعلی عشق حموم بود یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید این بچه روزش شب نمی شد اگه حموم و آب تنی نمی کرد عاشق استخرشو بازی با  آب بود اصلاً می مرد برا ترانه "شالاپ شولوپ آب تنی" ولی از اون قضیه به بعد ورق برگشت  یه بار هم که تو اثنای عمل پای بابایی بود و بابا نمی تونست اونو حموم ببره من برای اولین بار اونو حموم بردم و قانون رو زیر پا گذاشتم که چشمتون روز بد نبینه یک نعرهایی می کشید این بچه از ته دل.  چند وقت پیشم دیدیم خیلی گذشته و این بچه دیگه حسابی چرک و کثیف شده انقده باهاش حرف زدم براش قصه "حسنی نگو بلا بگو" رو خوندم براش از مضرات کثیفی و مزایای تمیزی داد سخن دادم که راضی شد حموم کنه خودش هم ایمان اورد که "باید تمیز بشم که همه دوسم داشته باشند اگه کثیف باشم هیچکی منو دوست نداره"  (همش همین جمله ها رو می گفت) اما همین که پامونو می ذاشتیم تو حموم دوباره همون بساط بود. روز جمعه ای تصمیم گرفتم هر طور شده راضیش کنم به حموم کردن از صبح تا شب براش حرف زدم قصه گفتم حکایتها نقل کردم شعرها سرودم تا مگر رضایت بده باز همون آش و همون کاسه باور کنید انقدر وراجی کردم که دیگه دل درد گرفتم از شدت حرف زدن.

بالاخره به این نتیجه رسیدیم که با این سخنرانی ها ره به جایی نمی بریم وروجک شبا قول میداد که "من فردا میرم حموم باید برم حموم که تمیز بشم که میکروبا برن گم شن" دوباره روز که میشد نمی اومد می گفت "من خوابم می آد" یا "من می خوام بازی کنم" خلاصه سر کار بودیم اساسی.

القصه ماجرا ادامه داشت تا اینکه سرانجام 2 شب پیش به پیشنهاد بابا حسین  تو یه تشت یه خورده آب ریختیم  گذاشتیم وسط هال  اولش همین که امیرعلی دید جیغ  کشید که " من نمی خوام آب بازی کنم" منم گفتم نه مامان اینو همین جوری گذاشتیم اینجا تو بهش دست نزن  بعد چند دقیقه دیدم رفت دستشو کرد تو آب انقده تشویقش کردم که نگو بعد بهش گفتم مامانی حالا پاتو بذار کم کم پاشم زد و در اورد بعد با التماس راضیش کردم تو آب سرپا بمونه jumping کنه و بعدش تو آب نشست وای خدای من این یه نقطه عطف تو زندگی من بود  داشتم از شادی بال در می اوردم انقدرذوق مرگ شده بودم  که نگو رفتم حلقه حباب سازشو اوردم که حباب درست کنیم بعد به بهونه درست کردن کف برا حباب تو آب تشت صابون بدن ریختیم تا لااقل یه خورده از چرکاش بره خودشم حسابی ذوق کرده بود مرتب این حرفایی  رو که این چند روزه بهش گفته بودم تکرار می کرد"آب ترس نداره، میکروبا گم بشید، از پیش من برید" بعد شروع کردن به کف مالی خودش خلاصه که به موفقیتهای بی بدیلی در این زمینه دست یافتیم امیدوارم دفعه بعد راضی بشه تشتشو تو حموم بذاریم که کمتر خونه زندگیمونو خیس کنه و خودشم سرما نخوره. البته نا گفته نمونه که موهاش و سرشو نتونستیم بشوریم اما. اگه در این زمینه تجربیاتی دارید ما رو بی نصیب نذارید.

اینم برا اینکه گزارشم مصور باشه:

/ 2 نظر / 43 بازدید